قهرمان ميرزا عين السلطنه
1653
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
هيكلهاى غريب و هيئتهاى عجيب بهسمت عتبات مىروند . تازهگل با همه احوالپرسى و التماس دعا به زبان عربى مىكند . چون بدذات يك سفر هم در ركاب مرحومه خانم و گلين خانم عيال من عتبات رفته است حالا عرب شده و عربى حرف مىزند . قشه با يك ده ديگر در هشت هزار تومان اجاره است . الان صفائى نداشت . نماز خوانده چاى خورده سوار شديم . همهجا سرازير بود . سيل گويا عداوت مخصوص با ما پيدا كرده كه هرجا مىرسيم استقبالى نموده و راه را به كلى خراب كرده است . متصل اين دليجان به هوا مىرود و به زمين مىخورد . چنان صدا مىكند كه يقين مىشود شكست . باز به حال خود باقى است . دليجان و گارى بهسمت طهران مىرفت . نوبت مبادله با اسبهاى گارى بود . ايستاد . مغرب بود . سى عمامه سفيد ، عمامه سياه بيرون آمد . گفتى مدرسهء متحركى است . زن عربى هم پياده مىرفت . ما را كه ديدند بناى افادهء علمى شد . عربى بود كه از گوشه و كنار در اين برّ بيابان گفته مىشد . زن عرب اول ازين همصدا حيرت كرد . بعد آرام شده به هريك جوابى داد و رفت كه من از جواب و سؤال چيزى جز اداى كلمات از مخرج به غلظت تمام دستگيرم نشد . علما از طلاب مدرسهء سپهسالار بودند . پنجاه روز بود به زيارت مشرف شده بودند . سيدآباد دو ساعت و بيست دقيقه كشيد تا به قريهء سيدآباد رسيديم . بيست دقيقه به غروب مانده بود سوار شديم . دو از شب رفته رسيديم . باغى نزديك نداشت . بنى اعمام عظام پسرهاى مرحوم شاهزاده ركن الدوله طاب ثراه قدغن فرمودهاند كه از سمنان تا شاهرود در خانه منزل نكنيم . دور تر از چاپارخانه نرسيده به قلعهء مقابل خانهء ارباب ده در صحرا افتاديم . دليجان نزديك خودمان بود . شام مختصرى نان و كره با سه دانه تخممرغ صرف شد . زود استراحت كرديم . هوا خنك بود . دوشنبه 25 - چهار به دسته مانده از رختخواب برخاستم . فورا دست نماز گرفته نماز را كردم . هوا قدرى روشن شده بود كه ديدم در روى سكوى جلوى خانهء ارباب شخص قطورى يكتاى قبا با زيرشلوار نشسته است كه چهره و تركيب آن در تاريكى پيدا نيست . در اين بين دو نفر يكى بلندتر با قباى قرمز ، ديگرى كوتاهتر با قباى آبى پيدا شده سلام [ و ] تعظيمى كردند كه معلوم شد اينها نوكر يا رعيت [ اند ] و آن شخص قطور ارباب است . چند كلمه قبا قرمز حرف زد كه مفهوم نشد . فورا ارباب بناى تغيّر را گذاشته و مسلسل مىگفت هى پدرسوخته ( بكسر پ و دو سكون ) ، هى پدرسوخته صد و پنجاه من گندم ندادم ، هى پدرسوخته بيست من آرد